تبليغاتX
وَکو وَلم
 

 

بی تو

ثانیه هایی فکر کرده ام به زمان های بی تو

 به نفس هایی که می گندد در سینه ام بی تو

و به مفهوم  بی معنی انتظار ی که نیست

به آرامشی که مفت نمی ارزد

 و به گرمایی که، بی آغوشت یخبندان است  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:9  توسط مهدی   | 

رنگ آبی

رنگین کمان آبی ام ، رنگ سبزم رنگ می بازد اما من به رنگ سفیدم  

 به رنگ زیبای ارغوانی به رنگ مسخ زرد و به رنگ جیغ سرخم گاهی .

  پاسبان جنون بی رنگی بودم  اما از خاکستری سر مشق میگیرم ،

هرگاه دلم هوای باران نارنجی کند سیاه می پوشم تا عریانم که کنند لکه های سبز نارنجی ببینند.

من میله های قفسم را خودم رنگ  قهوه ای زده ام اما یک روز  می آیم و خوب که تماشایش کردم رنگ آبی می زنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:52  توسط مهدی   | 

 

زیر آسمانی که باز هم به رخ می کشد کرامتش را

در جوار شاه  ایران زمین ، حضرت رضا یادتان در خاطرم تنید

گفته ام نایب الزیاره باشم ...............
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 7:38  توسط مهدی   | 

با تو آرام می گیرم و از تو دل شوره .

 ناخوش که هستی من دل شوره می گیرم .

..............................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:53  توسط مهدی   | 

 
شمالم

از آسمان اینجا باران می بارد و یاد تو

اما یاد تو محکم تر ......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 8:56  توسط مهدی   | 

دیشب هم بودی

دیشب بوی تو گرفته بود

وقتی شب نه سکوتی داشت و نه خلوت بودم

پیش تر رفتم تا ببویمت ، محو شدی !

مزه ی گس شراب دیروز و عطر تند گریبانت دیشب گریبانم را گرفت

داشتم خفه می شدم که گم کردم هم تو را و هم عطرت را .

عجین بود با همه ی ذرات هوا ، وجودم را که از پس شکستن غرورم برنمی آمد .

سپری می شدیم  ما و اسباب بازی های اینجا  . اما زمان نه !

 گرمای نت های سرگردان و پر جوش آسمان اینجا هم فقط فواره های آب را

می جنباند و عکس العملی از ذهن درگیر من از تو را رصد نمی کرد .

راستی دیشب کجاها بودی  ؟  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:21  توسط مهدی   | 

 

آسوده است خاطرم که هرجا رفته ام خدایم را با خودم کشان کشان برده ام

همین دیروز وقتی هوا سرد بود و من بودم و او بود و تو بودی از من جدا نشد

 خدایا ما را مست کرده ای و گوشه ای نشسته ای و می بینی نمایشی که دیدنی است و بوی بهشت

می دهد

لذت می بری وقتی ما را در اوج می بینی . قصه ما را به همه می رسانی تا کاتارسیسی به راه افتد

بهتر از تو نخواهیم داشت . تو تکرار نمی شوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 7:52  توسط مهدی   | 

این روزها مبهمم اما کسی نمی داند

این روزها نیستم اما کسی نمی داند

این روزها عادی نیست اما هیچ کس نمی داند

این روزها هوا ابری نیست اما باران می بارد

این روز ها نه من منم !  و نه تو تویی !

البته با تمام تغییراتش من نیز با او هستم 

این روزها معمولی نیست اما من نمی فهمم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 12:41  توسط مهدی   |